|
نا گفته ها
|
امروز چشمانم را با اندوهی دیرینه باز کرده ام
امروز میدانم طیبان بر سر بالینم خواهند آمد
امروز نمی دانم حس غریبی دارم با اندک تنهایی
وای خدا انگار بار گناهم بر دوشم سنگینی می کند
وای با این همه گناه مرا به دست چه و که می سپاری
نمی دانم چرا از هر سو سویم به توست
آه... حق م است بر بالینم این همه گناه
باز تنها و بی کس............!
خدا مرا رها کن از این همه سیاهی
امروز دیدن لبخند خدا برایم تار شده است مرا ببخش
امروز دلم گرفته است وای میدانم غم و حسرت همیشگی مرارها نخواهند کرد
او رفت وما تنها ......!
انگار روز را با حسرت وغم باید شب کرد
وای طیبان به دادم برسید و منها کنید غم و حسرت را از من

دیگر اشک هایم طاقت واژه های خسته ناپذیر یک درد عمیق را ندارند
میخواه با واژه اشک هایم شعرم را تار تار کنم
دیگر اشک هایم طاغت گریه را ندارند
وای وای دنیا.................تو چرا ! بس است دیگر خسته ام !
دیگر آیینه هم حرف هایم را گوش نمیکند خدایا چرا!
دیگر چهره ام را تار نشان می دهر وای خدا چراااااا!
تمام حرکاتم غیر عادی تر از همیشه
همیشه بیانم را با حسرتی تازه رسوا میکنم
خدایا تا کی این همه هیاهوی از رسواییییی
ای ایینه همچون خاکستر مرا به باد بسپار
مرا به خاکستر سیاه بسپار
دیگر اشک هایم حوصله ندارن
آیینه هم مرا دوست ندارد
تا کی این همه مبهوت تنهاییییییی
خدا تا کی .........
تا کی در انتظار باشم
انتظار یک روز خوش ...
من من من چه گناهی کرده ام این همه جبرانش سخت باشد
ایینه تو مرا میپایی من تو را ......چرا ؟
آیینه تو از من میگوییی که رسوایم در عالم
وای تا کی.............!
این ۹ ماه هم گذشت ۳۰ روز دیگه کنکور دارم واسه همین دیر دیر میام ببخشید دوستان
آخه ۹ ماه به وبم سر نزدم ولی از این به بعد میام
۹ ماه زجر کشیدم ۳ ماهش خیلی بد گذشت
خیلی خیلی فکر شو میکنم تنم میلرزه کاش میتونستم بگم..............!
دعا کنید کنکور قبول شم هم شما رو به خدا می سپارم در پناه حق

و ما حاشیه نشین بودیم
در این دنیا
و دیگر جای ما نیست
دیگر مرده ایم در مسیر رهایی ها
ودیگر شده ام حاشیه نشین تا ابد
و دود سیگار از انتظار
برای بیرونی از حاشیه ها
و این بو د حاشیه در رهایی ها
...!

انتظار
بار ديگر تو با ان همه تازگي
بار ديگر من با ان همه دلتنگي
چشمهاي خيس من و نگاه مست تو
تن يخ کرده ي من و اغوش گرم تو
گيس هاي پر پيچ و خم من و دست هاي نوازشگر تو
تو از جنس روز و جنگل و دريا
خورشيد و تمشک و صدف
من از جنس شب و نهال و قايق
تو از هر جنسي که باشي
من از هر جنسي که باشم
هر دو منتظر هستيم
تو منتظر ميراي خودت
من منتظر ميراي خودم
فصل مشترک ما انتظار است...
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگریز میشود
آی...............
ای دریغ حسرت همیشگی !
ناگهان چقدر زود
دیر میشود....!
حرف های کهنه.....!
حس ميکنم
خاکستري تر از حرف هايم هستم
در اين روزگار بي منطق
فرصتي نيست براي حرف زدن
ولي خيلي حرف واسه گفتن دارم
فکر ميکنم ديگر بزرگ شده ام
ولي کوچکتر از قصه هايم هستم
دوست دارم بنويسم بنويسم
از سهم من در دنيا
از حرف هايم که منو آروم ميکنه
ولي حيف نفسي واسم نبوده
انگار در دنياي ما حرف هاي رنگين تري هم است
البته دنياي ما خالقي هم دارد
اين خالق ما رو دوست داره مگه نه؟
انگار حرف هايم گم شده است
مانده است
درد،کاغذ،قلم

ما حاشيه نشين هستيم
مادرم ميگويد :پدرت هم حاشيه نشين بود
در حاشيه به دنيا آمد ،در حاشيه جان کند يعني زندگي کرد و در حاشيه مرد
من هم در حاشيه به دنيا آمده ام
ولي نميخواهم در حاشيه بميرم
برادرم در حاشيه بيمارستان بود
خواهرم هميشه مريض است ،هميشه گريه ميکند کمي هم ميخندد
مادرم ميگويد سرنوشن ماراهم در حاشيه صفحه تقدير نوشته اند .
او هر شب ستاره بخت مرا که در حاشيه آسمان سوسو ميزند به من نشان ميدهد .
ولي من ميگويم :اين ستاره من نيست
من در حاشيه به دنيا امده ام همرا با سگ،گربه هاومگس ها در حاشيه زباله هاگشتم تا چيزي به درد بخوري پيدا کنم
من در حاشيه بزرگ شده ام و به مدرسه رفتم
در مدرسه گفته اند :جا نداريم
مادرم گريه کرد .مدير مدرسه گفت :آقاي ناظم اسمش را در حاشيه دفتر بنويس تا ببينم !
من در حاشيه روز به مدرسه شبانه ميروم.
در حاشيه کلاس مينشينم
در حاشيه مدرسه مينشينم وتوپ بازي بچه هارا نگاه ميکنم چون لباسم همرنگ بچه ها نيست
من روز ها در حاشيه خيابان کار ميکنم و بعضي شب ها در حاشيه پياده رو ميخوابم
من پاييز کار مي کنم ،زمستان کار مي کنم ،بهار کار مي کنم و تابستان هم کار مي کنم ود حاشيه کارکمي هم زندگي ميکنم
من در حاشيه شهر زندگي ميکنم
من در حاشيه زمين زندگي ميکنم .بر لبه آخر دنيا
من در مدرسه آموختم که زمين مثل توپ گرد است و مچرخد
اگر من در حاشيه زمين زندگي ميکنم پس چطور پايم بر لبه زمين نمي لغزد ودر عمق فضا پرتاب نميشود ؟
زندگي در حاشيه زمين خيلي سخت است
حاشيه بر لب پرتگاه است ادم هر لحظه ممکن است بلغزد وسقوط کند
من حاشيه نشين هستم
ولي معني کلمه حاشيه را نميدانم از معلم پرسيدم حاشيه يعني چه؟
گفت: حاشيه يعني کناره هر چيزي مثلا کناره لباس ،کتاب
مثلا بعضي از کتاب ها حاشيه دارند وبعضي از کلمات را در حاشيه مي نويسند يا
مثل حاشيهي شهر که زباله ها را در انجاميريزند
من گفتم آدم ها زبا له اند که بعضي از که بعضي از آنها را در حاشيه شهر ريخته اند
معلم چيزي نگفت
من حاشيه نشين هستم
به مسجد ميروم و در حاشيه مسجد نماز ميخوانم نزديک کفش ها در حاشيه جلسه قرآن مينشينم
من قرآن خواندن را ياد گرفته ام
قرآن ما حاشيه ندارد
من قران را دوست دارم
خوب است همه چيز مثل قرآن خوب باشد
روحش شاد قیصر امین پور
میخواهم بنویسم
انگار نوشته هایم زخم دارد
خیلی دوست دارم با خدا همسایه شوم
چون میدانم زخم هایم خوب میشود
نمیدانم میخواهم تجلی بر دل خونم کنم
غصه هایم را بیرون بریزم
میخواهم بر سکوتم غلبه کنم
اشک ها یم را شمارش کنم
دوست دارم سرودی برای خدا بخوانم
مرگ را سرچشمه همی هستی ام بدانم
انگار همه میدانند مرگ تقسیمی عادلانه است
انگار دارم می پرم ولی بدون بال
امروز غم.حسرت سراغ من امده اند
میخواهن خسته کنند
نمیدانم چه جوری با وجود اونا مرگ میبینن
امروز میخواه زندگی در کنار مرگ را تجربه کنم
دلم خیلی گرفته بغضی از حسرت مرا میسوزاند
دلم کلاغ سییاهست
سیاه سیاه
ولی دلم میخواد مثل گل های آفتابگردان وا شم واشم
دیگر نمیخواهم بی بال بپرم
دیگر تنفس صبح را میخواهم
نه غمی که مرا میسوزاند
خدایا .....شرمگینم
کلاغ را بیرون کن خدایا بیرون کن کلاغ سیاه را از قلبم

دردی از لبخند ...!
امروز گلی از خدا در دستانم است
خیلی قشنگ است
نمیدانم اسمش چیست فقط زیبایی دارد بویی ندارد
پس کمی بی ارزش است
امروز آفتاب میتابد
بر تک درخت کوچه ما
لاله ای دیدم در میان شقایق ها
امروز شیرین است در میان روز ها
امروز آرومم از درد غم ها
میخواهم فریاد بزنم در میان کو ها فکر میکنم خدا صدایم را میشنود
خدا خدا خدا
دوست دارد به شکرانه سلامتی گریه کنم بوسه بر خاک خدا کنم
انگار احساس خوبی دارم
فکر میکنم خدا جوابم را میدهد
اصلا دارم نامه به خدا مینویسن
انگار رابطه قشنگی داریم
دوست دارم رودخانه از آب زلال
مرا یاد فرشتگان خدا می اندازد
میخواهم به فرشته ها بگم تنهام تنهام
میخواهم کسی را دوست داشته باشم او را ولی .....
انگار رسالت من این است از دوست داشتن
دوست دارم رویا های که انگار در شب اتشی در میان تاریکیست
وقلبم مانند اجاقی سرد
خدایا مرا ببخش انگار بی صبرم از دوستی هایت
انگار تحمل ندارم
دوست دارم زود محبتت را ببینم
لیک در میان سرم فکر هایی مرا میسوزاند
آه خدایا شرمگینم شرمگینم

حرف هایم در هم ریخته است
قلبم تبشی هولناک
اسمی از من نیست
در خانه متروک
مرده ام
حرکتم ناخودانه
انگار موجود نیستم
انگار آدمی از جنس آفتاب
در این شهر !
خراب است خراب است
آه....از این روز های تشنه چه انتظار !
میخواهم در سکوتی نا به سامان قرق خود شوم
تا جایی خود را نشناسم
مرده ام مردهام در این شهر خراب
نگاه بی مهری ها مرا میسوزاند
نمی دانم هر کار میکنم صدایی نیست
انگار کسی صدا ندارد
اصلا صدا وجود ندارد
فکر هایی به سرم میزند
آخ.........تبسمی از غم ها مرا میسوزاند
میدانم در آینده به سراغم میآیند
میدانم میدانم
حال در سکوتی غوطه ور
خودم هم را نخواهم شناخت
تنها لبخندی از مرگ
به رویاهایم بوسه میزند
و میدانم که رویا ها اصلا فراموش نخواهد شد
ومینویسم نامه ها از جنس رویا
مثلا نامه به سرزمین گورستان

یاد آن روزها
میروم و رهسپار آرزوهایم میشوم
میخواهم بساطم را جمع کنم
همه چیز را فراموشکنم
برم به جایی
شایدی به بن بستی از خواطرات شیرین
نمیدانم رفته ام یا خواهم رفت
غبطه خور شوم
غبطه به قشنگیه گل یاس
به خواطرات شیرین
ومن هم خواهم رفت
به سرزمینی
به سرزمینی که من باشم
دریاچه ای
با قایقی سبز
قاقم را هر رنگ بزنم
فقط یاد روز های ..............خوشی ها
امروز جمعه
بغضی مرا در بر دارد
نمیدانم .........یاد روزها مرا میسوزاند
با قایق میرم
وشایدی .........نخواهم گشت
امروز قایقم رنگ غم
با قایق سیاه........
میروم به ته دریاچه
شایدی زنده ماندیم
میدانم قایقم زنده میماند
رنگش ........
مرگ ..........
رنگش زود میرود

از دوری ........پس تا کی به زندگی .......!!!
تنها! دراین شب!
رو به ماه
به انتظار............
تحمل دوری ها ...........
در این شب چه کنم با گریه های تنهایی
خیره شدم به
مادری را که از انتظار اشک می ریخت
غم ها را میبینم
چه زشتن
نمی دانم روزگار ما چه نام دارد
وای .......
چرا با رویا ها زندگی کرد
آه............ که انتظار زیاد از روزگار
قلبم سکوتی همیشگی را پیشنهاد میکند
ولی افکار نامرد مرگ را .........
انگار گم شده ام در زیر ماه
نمی دانم که هستم .......کجام
مادر گریه نکن
مادر گریه نکن
آخ ..............انتظار
کور کرده است
وای خدای من چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آه...........آه............آه...
سهم من این است
سهم من این است
از این دنیای بی کران
از غصه های بی پایان
کاش کودک بودم
کاش کودک بودم
سایه هم بوی دنیا
وای .......که نوشته های زیادی دارم از این دنیا !
سایه هم با جسمم نیست
وای از این دنیا
پیشانی ام میسوزد
انگار زندگی در دنیا پلیدیست
انگار دنیا چند انگار بیش نیست
---------------------------------------------------------
امروز خیلی دلم گرفته مثلاعید
نمیدونم ............از این دنیا
دلخوشی همه آدما تو غصه هاشون گریه است
من آدم قوی ولی از تنهاییی کور شدم
خدایا ببخش
چرا باید غبطه بخوری اون رفنت .رفت دیگه نمیشناسدت
ای خدا....... ما انتظار بیش داریم ......چرا آ
آخه همین که مارو گرفتار کرد
مدتیست یا .................خون کرده است
تو این روزها چه باید گفت
از چه بگم که دلم خوش
آخه منم از این دنیا خیلی توقع دارم
وای خدایا شرمنده...ببخش

امروز روزی است دوران ما....
کمی دلتنگ ...
برای گریه های تنهایی
جمعه بود یاد گریه تنهایی
راستش کمی گریه کردم ...
آخه اون موقع بود که دیدمش
دختری خوشکل.کمی ناز ..اون رو ویلچر
اونو دیدمو دیگه از خودم بدم اومد
وای خدای من ... زندگی در روزگار ما .................
انگار زندگی جاده ایست در میان کوها نمی دانم کور شدم یا نه...
همه گریه ها ُ غصه ها هم رو از چشم روز گار میدونم
البته از این دنیا عجیب چه انتظار !!!
مدتی است که وسوسه بودم ....خم به ابرو نم آوردم
حالا که تنها .........
نمی دونم چه حسی دارم .......
ولی دوست درام هر چی از دهنم در بیاد ...نمیشه
دوست دارم سکوتی را که گریه های تنهایی را شیرین میکند

سياهي شب ..!
شب است ومن افسرده
راهيست وپاي خسته
گرفته ام در اين شب سرد
تاريک است و چراغي مرده
تنها در اين جاده با اشکي خون آلود عبور مي کنم
دور دور هستم ز آدم ها
غمي دارم برتر از غم ها
فکرم تاريکست و ويراني
بي خبر آمد به دل تار من
قصه هايش پنهانيست
حرف هايش رويايست
انگار صورتش آشناست
واي اين شب چقدر تاريک است
همه چيز ساکت ومن سکوتي برتر
قطره اشک مرا در خود گم مي کند
واي خداي من...
امشب مرده ام
به ديواره هاي سنگي نگاه مي کنم
که تکيه گاه من بود
واي ...نمي دانم ...زندگي ..حتي...!
------------------------
خسته ام
نمی دانم
انگار چیزی را جا گذاشته ام
تنهاییم رو به نا بودیست
سکوتم از رسوایست
در تاریکی مبهمی قرار دارم که بیداد گر غم دیرینه است
حصاری از غم مرا در خود فرو میبرد
نور بدی به چشمم می خورد
که یاد تورا زنده می کند
وای خدای من ......... لبریزم
دیگر تمام است
بگذار در خودم گم شوم
انگار دنیا بزرگتر از این حرفاست
که فریاد مرا در آورده است
تاریکی............
همه چیز را می بینم ..!
درخچه های مست زیتون
انگار روز روز است
فکری از تو مرا میسوزاند
وای شروع شد...........
به خیالاتم شروع می کنم تو شاهزاده بودی
ولی هرگز...............
دیگر
خسته ام
انگار چیزی را جا گذاشته ام ...!
امروز آسمان ابریست
ابری از تلاطم مرگ
تبسمی از خیال
خیالی که قلب خونی مرا می پوساند
نمی دانم ............دیگر دیر است
خورشید از دور دست ها چشمک غمناکی میزند
وای خدای من...........
قلبم رسوایی را در خود احساس می کند
امروز روز تلخیست ... ولی خواهند گذشت
نمی دانم چرا؟؟؟؟؟ امروز گرفته گرفته ام
خیالم مرگ را ترجیج می دهد
ابر ها نگاهی خشن دارند
وای خدای من......
امروز موجودی دل گرفته روبه آسمان اشکی از غم می ریزد
تنهایی او را اسیر خیال مرگ.....!
تنها در انتظار نابودی
آه..آه..آه...
امروز ابر ها جواب سلام نمی دهند
ولی خورشید غم مرا در اغوش گرفته است
غمي از تبار تو بانو!!!
بانو سراسر وجودم دردي از تبار تو مرا مي لرزاند
حس ها
حس هايم اسير
حس ديوانگي،حس عشق
حس عشق کور شده است نميدانم چرا !!!
دري از تبار تو او را کور کرده است
حس ديوانگي تازه روبه راه است
افکارم .تبديل به سنگ يکجا نشين
اي خد خدا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه خنده به ما نمي ياد
باز استبداد ديرينه تنهاييي
مرا با کوله عادت هاي تنهايي
امروز روز غم
شوره زار
روز حسرت
حسرت آرزوهاي ديرينه
واي واي خداي من
گويي در جهان ديگري هستم
باز قلبم دردي تازه دارد
باز فاصله غم و شادي
نمي دانم چرا؟
گريه ،تنهايي برايم شيرين!
تلخ تر از غم!!!
امرروز روز بديست
روز مرگ
روز گريه هاي تنهايييي
دلم گرفته از هياهوي شهر غريب
طاقت درد ندارم
دري که چون موج نا آرام قلب آرامم را چنگ ميزند
نمي دانم
مصلحت عشق هاي الکي چيست
از اين دنياي خراب
ديوانگي برايم اميديست
واي خداي من
اسيرقلبي نا آرام در ميان هيايوي جنگل وحشي
همه چيز را از دست داده ام
شخصيت جاودانگي
گريه هاي بي صدا
سکوت تلخ
از دست دادهام تنهايي که زندگي اش برايم شيرين
خودم را گم کردم
گويا قلبم از درد
خون قرمزم را لخته کرده است .....!

بانو مرا درياب!!!
در کمين اندوه هستم
بانو
مرا درياب
گلي را فراموش کردام
که بر چهره غمگين تو غبطه مي خورد
امروز....
زخم هاي من دهان گشودن
همه روزم
اندوه
بانو مرا
قطره قطره درياب
در اين تنهايي
جاي سخن نيست
دلم گرفتهههههههههههههههه........
عمري گذشت
سرنوشت من به بد گماني
به خوناب دل
خاموشي لب
سکوت...........
اشک هاي من بسته بر صورت
هيچکس يورش دل مرا نديد
بانو
من آمد مو ديدم که عشق چگونه فرو مي ريزد
و قلب در اوج رها ميشود
وبر کف حياط عشق ميريزد
بانو مرا درياب
ماشب چراغ نبوديم
ما در شب باختيم ..............
ديگر دير است !!!
مرا بياد بياور وقتي که رفته ام
ورهسپارسرزمين سکوت شده ام
مرا بيا بياور
با قلبي دردناک
مي نويسم ديگر دير است
و آگر مرا ز ياد بردي
وغمي را تازه کردي
اندوهگين مباش
دلگير از غصه هاي ديرينه ..
واشگي از دلتنگي براي هميشه تمام
وخون جاري شده از قلب براي هميشه پاک ميشود
و با اشکي دردناک
مينوسم
ديگر تمام تمام شد
هي تو انتظار
آدمي پري...!
جاده بي عبور !!!
مي گذريم از جاده تنهايي ها
از جاده خاموشي رويا ها
جاده بياباني
بي سروته
جاده فقط من هستم خيالاتم
خلوت
جاده اي که رهگذري داشت
...
ديگر رهگذري نمي گذرد
جاده تنهايي ام
ابر هاي از تبار غم دارد
سايه خورشيد ابر هاي غم انگيز مرا درخود فرو مي برد
خورشيدي از روياي بي منطق
مه غم انگيز غصه ديده ام بيابان مرا سرد کرده است
کاش بود رهگذر
نشسته ام تنها تنها رو به بيابان ...
سکوت!!!
جلوه گر تنهايست
سکوتم معنايي دارد
سکوتم دردي ديرينه دارد
سکوت
مرا ميشکند
سکوت مثل صوتکي بدون دم است
نمي دانم........
امشب تارهاي سکوتم پاره خواهند شد
سکوتي بي منطق
سکوت نشانه هايي از غم دارد
سکوتم گريه آور است
زماني که تو رفته
خواهم ماند با سکوت بي انتها
-----------------------------

غروبي در بيشه!!!
نشسته ام در کنار برکه
در غروبي از روز ها
دلم گرفته از حقايق ها
مي بينم جنگلي از تبار غم
دلم مي گيرد در غروبي اين چنين
ياد تنهايي
غصه ديرينه
مرا اسير دربهدري هاي خود ميکند
تو اين برکه تنها دليل بي زباني
وجود ديرينه توست
مي نويسم از ابر هاي قرمز
دلم ميسوزد از ابر هاي قرمز
دربدر ترين ابر هاست
امروز افکارم با بي زباني سخن مي گويند
حال نوشتن ديگر ندارم در کنار برکه
تنها..............................................
درشبم با غروب هزار صحبت
مرا غصه مي گيرد
مينشينم بر تاب غصه
مرگ ،خاطرات هميشه
درختي در بيابان!!!
امروز تنهام ، تنهاتر از هميشه
مي نويسم از تنهايي
امروز قلبم تک درختيست
درختي در بيابان
تک و تنها
بيابانم با بيابانهاي ديگر فرق مي کند
در بيابانم همه مردن
يبابانم ابري از تنفر وجود دارد
در بيابان من درياچه وجود دارد
درياچه ،اميد من است
.آب درياچه من رو به خشکيست
ابر هاي خشن
مرا به غمم نزديک مي کند
برايم تکه ابري شد
در بيابانم کلاغ سياه وجود دارد
بيابانم قلب من است
قلب
کلاغ سياه نقش غم دارند
از قلبم بيرون نمي روند
واين شد قلب بياباني ام
-----------------------

زني آشفته!!!
گوياچهره زرد،چشمان آبي او بيدادگر مرگ بود
زن بيچاره غصه ديده بود
چهره اش نمايان غصه ديرينه است
مي گفت قلبش خون بود.گفتم درکت مي کنم
مي گفت غصه دارم
ولي مثل من عادت داشت
اونم مي گفت
کردار بي عملم شده
ميگفتم چ---------ي
غم.درد
ولي اخلاقش مثل من رسوا بود
زن تنها بود
بهتر بگم
تو تنهايي مثل من يکي بود
همه اش روزگار را تقصير.تقدير را نفرين
ميگفتم چرا؟
زن سکوت کرد
ماتمي ديرينه داشت
سکوتش آزار دهنده بود
ولي حرفاش دلداريم مي داد
زن بيمار ولي مثل من پريشان
پريشان
گويا قلبش آرام شد
چون پسرک درکش کرده بود.

باران!!!
امروز شهر من ابري از تلاطم باران
باران نم نمکي مي آمد
منتظرش بودم
باران را دوست دارم
اونجايي را که از پشت شيشه بارون زده مردم را نگاه مي کنم
آه... خيلي دوست دارم اين لحظه هارا
امروز بوي باران مرا اسير خودش مي کرد
همش بيرون کنار باران
منو ، باران
قشنگ است
امروز زير باران گريه کردم
باران با من حرف مي زد
گويا مثل من غمي از درد دارد
باران آرام است بي تاب نيست
ولي من...........
باران هميشه دوست داشتني است
--------------------------------
منو تو خاطراتمون!!!
چقدر شيرين بود
هنوز دوس دارم بازم حرفا تو گوش بدم
حرف هاي که منو خيلي آروم مي کنه
حرف هاي که فقط يه ندا ميده
اونم
درکت مي کنم
درکت مي کنم
با زبان بي کلمامي مي گم
دوست دارم اندازه ي گلاي روي زمين چون خودت يکي از اوناي
چند روزي که دلم خيلي گرفته
امروز يکمي بهترم
فقط صداي اون آرومم کرد
--------------------------------
دلم براي خودم تنگ مي شود!!!!
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
کسي که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟
اشاره اي کنم انگار کوهکن بودم
واي دنيا !!!
دنيا تو خيلي نامردي چرا؟
هر آدمي درونت جاي داره
دلم اسير حرف هاي مردم
البته
با وجود تو
خدا بزرگ تريت حادثه درونت جاي داره
مرگ!
مرگ!
نمي دانم کي ميميرم
همش تو دنياست
همي بدبختي ها تو دنيا
غم ،دنيا
اين دو کلمه ميگن خيلي خوبه
چرا؟
مي گن بعد غم ،شادي
بعد مرگ يه جايي ميبرنت
ولي همش بر مي گرده به دنيا
مخصوصا خبر هاي بد دنيا
منو خيلي خيلي آزار ميده
خفم مي کنه
گريه مي کنم
راستي
دنيا شادي هم داره
بستگي به خودم آدم داره
هر چي که خودش بخواد همونه
غم،شادي
------------------------
جمعه !!!
امروز دلم مثل جمعه هاي ديگر گرفته است
نمي دانم چرا ؟
ولي خورشيدش قشنگه
غروبش قشنگه
ولي حيف که دل آدما ميگيره
امروز يکي از اون جمعه هاست
دلم خيلي خيلي گرفتس
حال حرف زدن ندارم
فقط مي تونم بنويسمو بگم
جمعه
امروز
هوايش سرد
آسمان سياه
وقتي از پنجره به آسمون نگاه مي کنم
دلم اسير غصه هاميشه
غصه اي که چند روزي گرفتارشم
وقتي از پشت پنجره به ماشين ها به ادما نگاه مي کنم
ياد تلخي هاي گذشته مي افتم
جمعه سه حرف داره
دلم بيشتر از جمعه ها حرف داره

اشک !!!
اشک را دوست دارم
قلبم را آرام مي کند
احساس خوبي دارم
اشکم
تنها بهانه دلتنگيمه
ولي..........
منو خيلي ضعيف مي کند
چرا
اخه از گريه کردن
چرا؟
آخه تنهام
به نظرم اشک از ديدگاه عشق اين ميشه
براي کسي بخند که طاقت اشکاتو داشته باشه
ديگر اشکي از غم ندارم
مگه نه همين نيست؟
ديگراشکي از تنهايي ندارم
زيرا دخترکي آشنا در کنارم است
--------------------------------
گريه من!!!
بسه ديگه مگه تو خسته نمي شي
مگه تو چي کم داري
مگه تنهايي
مگه بي کس
کاش تنها بي کس بودم
کاش بي ياور ياور بودم
مرا نزديکي از خون مي چکاند
قلبم سياهي را احساس مي کنم
درد مي کند
دوري و نزديکيش برام درد
گريم نميگيره
مي خوام گريه کنم خدا
مي خوام .........
حالم خيلي گرفته
مي خوام واسه يه لحظه آرامش رو در خودم حس کنم
ولي افسوس ......................
گريه نميگيره خدا چي کار کنم
خدايا ميدوني جز تو با کس ديگر حرفي ندارم
تو مي داني دلم گرفت مگه نه
بگو تا منو درک کنند
اي خدا
آرامش
آرامش
حس خوبي را درقلب ايجاد مي کند
نمي دونم چرا؟
يه هويي دلم مي گيره خيلي عجيب احساس سرد و بدي دارم
نمي دانم چرا؟اي خدا
مينويسم از محبت،از اون خداي رحمت!
از خدايي که عشق را جاودان افريد ودر تک تک دل آدما قرار داد
وتخم محبت را در دل آدما کاشت
محبت کردن را دوست دارم
واز اون بيشتر
محبت ديدن
اي خدا دعا مي کنم تنها بهانه ادما محبت کردن باشد
خدايم تنها از تو محبت مي بينم
از تويي که کوهي از غم رابرايم
رودي جاري قرار دادي
وخورشيدي بر روي رودکم قرار دادي
گويا خورشيد گرما ندارد
مرا درک مي کند
و اين محبتيست براي من
خدايا دوست دارم دادي بزنم
بگم
شکر ،شکر،شکر
چرا
چون محبت و گذشت اون منو ياد خواهرم مي اندازد
خواهرم رفته است
تو خونه ما نيست
منو بيشتر تنها کرده
ولي جايش برايم پر است

خبر بدي آوردي !!!
دير گفتي خيلي دير گفتي
مي خواستمش ولي ديگر نه
قلبم آهي کشيد
هي به خودم نگاه مي کردم
آينه خسته شده بود
حزيئون ميگفتم نمي فهميدم بخداچي ميگم
فقط تقدير،قسمت را مقصر مي دونستم
آخه افکارم از خدا خيلي توقع داره
قسمت
تقدير آدما
نمي دونم ، ولي دوسش داشتم
و ديگر دوست داشتن من فقط بهانه دلتنگيست
وديگر دوست داشتن من قدري ضعيف شده است که او را به اندازهي
دخترکي اشنا
مي شناسم
omidvaram narahat nashi!
---------------------------
پشت پنجره !!!
باراي فراوان منم نشستم رو به دريا،
دريايي از خاطره هايي شيرين وتلخ
شب و روز هاي تنهايي
درياي من موج ندارد
پرنده ندارد
فقط
تک ماهي روياي من وجود دارد
ديده ام سر و خموش
خوابم تلخ
گويا خواب ندارم
آري من اورا دوست مي دارم
ولي ديگر اويي در کار نيست
ماهي رفته است
ديگر نيست تا حرف هاي نا گفتني ام را به او بگويم
آري رفته است از ديدگانم
پشت پنجره باران بند مي ايد

شب بود تو تاريکي نشسته بودم
آهنگ دلخواي خودمو گذاشته بودم
وفقط به ياد اون
به طور خيال انگيز او رانگاه مي کردم
من او نو. خيلي دوست دارم
در شهر افکارم او شاهزاده
ولي هر وقت به اون فکر ميکنم خسته ميشم
شهر بهم ريخته اي از غم مرا در خود مي بلعيد
همي اش غصه
دلم خيلي گرفته
حرفام همش با خداست
دلم خيلي خيلي گرفته
دوست دارم درجنگلي زندگي کنم
که فقط من بااون با شم آرزوهام
با آرزويي که متولد شدم و بعدش مرگ را با تجربه تلخ مي گذرانديم